سو تفاهم

فخر سادات سلانه سلانه خودشو از حموم هر جوری بود بالاخره رسوند خونه. میون تنبونش پوست کُس زهوار در رفته اش انگاری گُر گرفته بود. آخه شب جمعه بود و فخری بازم هوس باتوم حاجی رو کرده بود. رو همین حساب هرچی واجبی بود رو یک ضرب صرف صاف و صوف کردن اون کُس بدقیاش کرد. بدبخت حاجی هم همچین تقصیری نداشت که این اواخر کمتر سراغ دروازه غار فخری رو میگرفت. اما فخرسادات بس که بدجنس و موذی بود به حاجی بیچاره مشکوک شده بود.

به خواندن ادامه دهید