لیلیان تنها در سفر (2)

قسمت دوم

ci_016 (2)

هنگامی که روز بعد و پس از تعریف های اغواگرانه همسرم از خواب بیدار شدم، هنوز هم نمی دانستم که ماجراهایی که او از سفرش تعریف کرده بود واقعاً به همان ترتیب روی داده بودند یا این که محصول تخیلات شهوانی او هستند. او بر روی تخت در همان لباس خواب زیتونی رنگ و کوتاه خود بود و هنوز هم در خواب آرام و زیبایی قرار داشت. باز در این فکر بودم که آیا او جداً در مسافرتش با یک جوان سیاه پوست سروسری پیدا کرده و یا فقط میخواسته شب اول پس از ورودش با این داستان ها مرا بیشتر تحریک کند؟ بنابراین باید پی می بردم که واقعیت از چه قرار بود.

به خواندن ادامه دهید

لیلیان تنها در سفر (1)

داستان من با یک برنامه ی مسافرت از کار افتاده آغاز میشود که من و همسرم لیلیان از مدت ها پیش آن را تنظیم کرده و برایش نقشه های بسیاری کشیده بودیم. درست کمی قبل از شروع مرخصی که از مدتها پیش آرزویش را داشتیم رئیس شرکتی که در آن کار میکردم به خاطر ورود غیر منتظره یک هیئت از شخصیت های مهم تجاری برای بستن قرار دادهای جدید از خارج که می توانست مشکلات تجاری شرکت ما را حل کند برنامه ما را به کلی ضایع کرد. همسر زیبایم لیلیان ابتدا بسیار عصبانی شده بود، اما پس از آن که من پیشنهاد کردم او به جای من دوست قدیمی اش نادیا را همراه ببرد دوباره توانست تا اندازه ای آرام گیرد.

به خواندن ادامه دهید

چگونه شوهرم را به یک زن ذلیل تبدیل کردم

خب. اسم من لیندا است و 37 سال سن دارم و 12 سال است که متاهل هستم.

وقتی به گذشته می اندیشم نمی فهمم چرا زودتر از اینها موقعیت خودم را درک نکرده بودم. همیشه علائم و شواهد زیادی وجود داشت که شوهرم به نوعی زیر سلطه ی من است. معمولاً تمامی تصمیم گیری های مهم را به من واگذار میکرد. حتی آنچه مربوط به مسائل مالی میشد. و آنهم با وجود آنکه درآمد او دوبرابر درآمد من بود بازهم من بودم که دارایی خانواده را در حساب هایم نگه میداشتم. او حتی اگر میخواست چیز کوچک و بی اهمیتی هم بخرد پیش از خرید با من مشورت میکرد و تقریباً اجازه میگرفت.

به خواندن ادامه دهید

سو تفاهم

فخر سادات سلانه سلانه خودشو از حموم هر جوری بود بالاخره رسوند خونه. میون تنبونش پوست کُس زهوار در رفته اش انگاری گُر گرفته بود. آخه شب جمعه بود و فخری بازم هوس باتوم حاجی رو کرده بود. رو همین حساب هرچی واجبی بود رو یک ضرب صرف صاف و صوف کردن اون کُس بدقیاش کرد. بدبخت حاجی هم همچین تقصیری نداشت که این اواخر کمتر سراغ دروازه غار فخری رو میگرفت. اما فخرسادات بس که بدجنس و موذی بود به حاجی بیچاره مشکوک شده بود.

به خواندن ادامه دهید